کیان رحیمی پور آذرنیاییکیان رحیمی پور آذرنیایی، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

کوچولوی خواستنی من

دوستت دارم

دلبند مامان ، سلام پسر خوشگلم نمیدونی تو این دو ماه و نیم چقدر به بودنت و وقت گذروندن باتو و هرکاری که مربوط به توست عادت کردم عزیز دلم تو این مدتی که مطلب ننوشتم هم مهمونی زیاد رفتیم و هم مهمون زیاد داشتیم واسه همین مامان خیلی خسته می شد و نمیتونست برات چیزی بنویسه اما خب باید بگم در کنار تمام این خستگی ها خنده های شیرین و دوست داشتنیت که روز به روز قشنگتر و بیشتر میشن تمام خستگی هام و در میکردن پسر خوبم دوازده روز پیش شما رو بردم برای واکسن دو ماهگی و اونقدر نگران بودم که حد نداشت اما به لطف خدا و لطف خودت اونقدر پسر ماهی بودی که اصلا فکرشم نمیکردم وقتی خانوم واکسنه میخواست واکسن بهت بزنه خواب بودی و از من خواست تا بیدارت کنم...
19 شهريور 1390

اب اوب اقااا اییییی اقی اونقا

                               سلام فداااااااااااااااااااااات شم بابای به قربونت بره که تازگیا شروع کردی به صدا در آوردن از خودت که باعث میشی منم همینجوری بی اختیار تورو با همون صدا ها هم راهی کنم و بعد که به خودم میام میبینم بله همه دارن منو نگاه میکنن انگار ندیدن بدیدن چی میگن از همون حرفا . بابا بچمه می خوام باهاش بازی کنم نیگا داره شما با بچتون بازی میکردین من نیگاتون کردم که شما نیگا میکنین... بگذریم ..... آره پسرم قنده عسلم خیلی باحال شدی . من...
3 شهريور 1390

آنچه گذشت ...

کیانم ، قند عسل مامان چون که شما امروز خیلی پسر خوبی هستی و آروم خوابیدی و به مامان فرصت نفس کشیدن دادی اومدم اینجا تا از تو بنویسم ، از اتفاقایی که افتاد و نتونستم یادداشت کنم عزیز دلم تو بهترین پسر دنیایی چون از وقتی شیر کمکی و شروع کردم خیلی آروم و مهربون شدی و معلومه که بی قراری هات واسه این بود که با شیر مامان سیر نمیشدی و گرسنگی باعث گریه هات بود الهی مامان قربونت بره نمیدونی چقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم که یک ماه گرسنگی کشیدی و میخواستی با گریه هات با زبون بی زبونی حالیمون کنی که گرسنه ایی ... حالا که شیر کمکی میخوری و وزن اضافه کردی نمیدونی چقدر ماه تر شدی . تپلی و خوشگل با لپایی نرم و خوشمزه مطلب دومی که میخوام بگم...
23 مرداد 1390

طالع کیان کوچولو

                 کیان از پدر پرسيد: من از كجا آمده ام..مرا از كجا آورده اي؟ پدر نگاه معنی داری به کیان کرد و کفت . تو را ؟ کیان هم همان نگاه را به پدر کرد و گفت نه عمه مراااااا پدر چشمانش گرد شد که عجب جلب هست این پسر . و بعد به آسمان نگاه کرد و از آسمان چیزی ندید و آهیییی کشید چون داخل خانه بودند و سقف خانه مانع از دیدن آسمان میشد. پدر به کیان گفت پسرم تو را خداوند زیبایی ها و عشق ها به ما داد تو را خداوند آسمان زیبا و زمین پر از برکت به ما داد . تو را خداوند کهکشان بی درو پیکر به ما داد...
23 مرداد 1390

طالع فرخنده

  کودک از مادر پرسيد: من از كجا آمده ام..مرا از كجا آورده اي؟ مادر نيم گريان... نيم خندان كودك را در آغوش فشرد وبه او پاسخ داد: جان شيرينم...تو چون اميد وآرزو در قلب من مخفي بودي...در بازي هاي دوران كودكي تورا در ميان بازيچه هايم ميجستم... تو در ضريح مقدس خدايم جاي داشتي و با پرستش او تورا هم سياحت ميكردم در درون همه آرزوها وعشقهاي من ...در اعماق دل و جانم ودر حيات وجان مادرم زندگي ميكردي.... در دامان اين روح مقدس و فنا ناپذيري كه بر خاندان ما حكمفرماست تورا سالها پرستاري كرده اند... در روزگار جواني هر گاه گلبرگهاي قلبم شكفته ميشد تو چون عطر گل در اطراف منتشر ميشدي... اين طراوت ولطافت تو ...
22 مرداد 1390

بخواب پسرم بخواااااااااااااااااااااااااااااااااب

  سلام بابائییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بخواااااااااااااااااااااااااااببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب بخواابببببببببببب راحت بخوابببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب بزار ما هم بخوابیممممممممممممممممممممممممممممممممم بخوایییییییی نخواییییییییییییی بخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااببببببببببب قربونت برم بخواب . جیگرتو بخواب فدای تو بخواااااااااااااااااااااببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب اگه بخوابییییییییییییی واسط گاگا میخرممممممممممممممممممممم بخوااااااااااااااااا...
17 مرداد 1390

یک اتفاق عجیییییییییییییییییییییییییییییب واسه بابایی

ایواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نمیدونین چیییییییییییییییییییییییییی شد . واااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. اصلا من همینجوووریییییییییییییی موندم  بعد از یه مدت اینجوری  و بعد از یه مدتی ایجوری و بعد یه مدت کمتر اینجوری  و همینجوری بود که من هی شکل عوض میکردم . بعد به خودم امدم  گفتم وااااااااای چی شد که ایجوری شد و به کمی دورتر برگشتم که مروری بر گذشته داشته باشم کیان داشت گریه میکرد  و من هی توی بغلم تکون تکونش میدادم و با دستم به پشتش میزدم  .  .  بعد انیکی دستم که زیرش بود لرزید  چرا لر...
11 مرداد 1390