کوچولوی خواستنی من

برای فرشته کوچولوی نازمون مامان و بابا اینجا خاطرات قشنگ مینویسیم

نامه ای به دلبندم

دنیای عجیبی است من هر روز زبانم بند میآید از اینکه بگویم تو چقدر زود بزرگتر می شوی  و تو هر روز واژه های تازه تری میآموزی تا هر آنچه که قند در دلم آب میکند به زبان بیاوری شیرین زبانٍ من ! دنیای وارونه ای ست تو برای آموختن زندگی بزرگ و بزرگتر میشوی و من و من برای ساختن  لحظه های شاد تو به اندازه ی دنیای تو کوچک می شوم مثل بازیچه هایت مثل تخیلات شیرین و بی مثالت ...  که غرقم میکند در لذت داشتن تو و باتو لحظات را سپری کردن... که حتی گاهی بر گذر اینگونه پر سرعت زمان افسوس میخورم و حسی که مدام مرا هشدار می دهد : نکند امروز را از دست بدهم... و دلم برای روزهایی که همه در کنار تو گذشت تنگ است و برای روز...
6 آذر 1392

همىشه با تو هستم

سلام نازنين دردونه ى مامان خيلى دلم براى اينکه واست خاطرات ناب طلاييتو بنويسم مثل قبل تنگ شده. ديگه بايد دوباره دست به کار شم و لحظه هاى تک و تکرار نشدنيات رو برات ثبت کنم تا موندگار بشن امروز  روز مادر بود , دومين سالى که تو رو دارم و تجربه ى شىرين مادر بودن رو... ازخداى بزرگم بابت داشتن تو گلم بزرگترين معجزه ى زندگيم بعد از عشق پدرت که موندگارترين حس زندگيمه ممنونم و از تو ممنونم که با وجود پر از مهر و شيرينت به زندگيم جلوه اى بينظير بخشيدى تا هر روز به عشق تو و دوباره ديدن تو بيدار شم و تو بزرگترين بهانه اى باشى که من براى اون با تمام سختى هاى زندگى ميجنگم تا تو در امنيت و آرامش  بزرگ و بزرگتر بشى وهرگز ذره اى ناام...
12 ارديبهشت 1392

................. درد و دل با پسر بابائی خودم (رفیقم)............

سلام بابایی .... فدای اون 2 تا چشمای نازت میدونم خیلی وقته اینجا برای تو بابایی چیزی نمینویسم ولی ایجوری نیست که بگم فراموشت کردم ... نه عزیزم بابایی سرش شلوغه . تازشم بعضی وقتا دیر میام هیچ شاید تو 1 ماه 2 یا 3 شب هم نیستم که ببینمت . تویه جوجویی هم که روز به روز لحظه به لحظه اندازه یک نفس خواستنی تر میشی . اگه بدونی همین الان که قرار شب خونه نیام دلم واسه تو چقدر تنگه ( مامانی جایه خودش) اگه بدونی چقدر تو دل بابایی جا باز کردی ، اگه بدونی داری با دل بابایی چیکار میکنی ... اگه بدون چقدر پدر سوخته و خراب کار شدی ... دیشب داغون خسته اومدم خونه دیدم هرچی دم دستت بوده ریختی تو آکواریم یعنی اگه مامانی هم جا میشود اونم مینداختی .....
3 مهر 1391

تولد یکی یه دونه بابایی

سلام ناز پسرم گل پسرم  عزیز بابا فدات بشم  جیگر بابا عمر بابا نفس بابا تولدت مبارک جوجویه خوشمزه من . بازم از تو گل پسرم شرمنده هستم که دیر به دیر میام اینجا واسه تو نانازی مطلب مینویسم .... باور کن سرم خیلی شولوغه تازه اگه هم کار نباشه زودی میام خونه پیشه تو مامانی تا باهم باشیم ... خلاصه ول کن این حرفهارو خودت چطوری . امروز تو گل پسر قند عسل ناناز بابا 1 ساله شدی بزرگ شدی با 5 تا دندون داری میری مرحله بعدی البته یکی از دندونات هنوز دندون حساب نمیشه ولی چون پارتیت پیشه من خیلی بسیاز زیاد فراوان کلفته قبوله مبارک باشه عزیزم ایشاا... بتونم واسه تو بابایه خوب باشم که  بتو...
7 تير 1391

بدون عنوان

سلام ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام عزیز دل مامان خوشگلکم از اینکه تو این مدت نسبتا طولانی نتونستم مطلبی برات بنویسم معذرت میخوام واقعا سرم گرم بود و بیشتر هم گرم تو نفسم بود که روز به روز داری بزرگ تر و شیرین تر میشی و کارای بیشتر و بامزه تری یاد میگیری  و منم روز به روز بیشتر عاشقت میشم  جیگر مامان تو این مدت چندتا کار خیلی شیرین و بامزه یاد گرفتی که تا اونجا که حافظم یاری کنه واست مینویسم مثلا: دس دسی یاد گرفتی : وقتی میگیم دس دسی دست میزنی و بعضی وقتا خودتم باهاش میگی دس دس کلاغ پر یاد گرفتی:انگشت اشارتو میذاری زمین و بعد دستت و میگیری بالا و به پرپر هم میگی بَ بَ سر سر رو هم یاد گرفتی و سر...
24 ارديبهشت 1391

کیان به روایت تصویر (نویسنده و طراح بابایی)

اینم یه سری عکس از پسملی خواستنی که اماده کردم... که هر کدومش یه حرفی داره ... اینجا که میبینید کیان رو با پست به نزد مادربزرگش فرستادیم تا از دلتنگی در بیاد... مامان بزرگ که در جعبه رو باز کرد دید ایوای من این دیگه چیه ( اشی مشیه ) این که کیان ... کیان هم با باز شدن در خوشحال شد که از دست تاریکی رهائی یافته و به مامان بزرگش نگاه کرد مامان بزرگم توی جعبه رو که دید ... دید از ضریه گیرو مقوا و یونولیت خبری نیست ( که البته لازم به ذکر است که بگویم ما گذاشته بودیم کیان از گشنگی و ناچاری همش رو خورده بوووووووووود .)   و کیان خطاب به مادر بزرگ گفت : چیه خب گشنم بوووووووووود ... تاریک بوووود ... جیش کردم..... پی پی...
29 بهمن 1390

بابایی عجله کرده یه چیزیو فراموش کرده...

سلام ... بنده دیروز همچین با عجله برای نوشتن این مطلب که گل پسرم دندون در اورده امده بودم اینجا که پاک فراموش کردم که اول در مورده این بنویسم که کیان بابایی من اول گفت بابا بعد دندون دراورد . البته لازم به ذکر است که خدمت تمامی بینندگان و خوانندگان این سایت عرض کنم که کیان من اول به صورت اکو به طور مثال {بابابابابابابابابابابابابا یییی قییی ) ایجوری گفت واسه همین من جدی نگرفتم ... بعد به کیان بر خورد و به صورت خیلی رسا و بلند گفت بابا تازه اونجا بود که من فهمیدم کیان میگه بابا ... چون ١ دونه گفت و به صورت فنی  این عکس رو هم که براتون گذاشتم همون وقت که گفت بابا ... و آرزو میکنم بچه ی شما هم هر چه زود تر مامان و یا ...
16 بهمن 1390

تبریک برای دندون کیان کوچولو

سلام پسلم... خوبی پسلم... تبریک میگم خیلی زیاد فراوان بسیار زیاد چوخ چوخ  Too much كثير جدًا -  Твърде много Massa 太多了 Hrozně moc For meget Liiga palju Te erg Liian paljon Trop Zu viel Υπερβολικά πολύ Twòp יותר מדי बहुत ज़्यादा túl sok Terlalu banyak Troppo 非常に 너무 많이 pārāk daudz per daug for mye Zbyt dużo Muito prea mult Очень сильно príliš veľa preveč Demasiado För mycket มากเกินไป Çok Забагато...
16 بهمن 1390

اولین مروارید

  سلام جوجوی دوست داشتنی من مامانی امروز اومدم یه خبر خوب بدم اونم اینه که درست هفتم بهمن یعنی پایان هفت ماهگیت اولین مرواریدت نیش زد هوووووووراااا بزنین اون دست قشنگرو بابا پسملمون از فردا دیگه میتونه همه ی غذا ها رو بجوه !!! حالا مونده یه دندونک خوشمزه که باید واسه پسر گلم درست کنیم... جمعه وقتی با خاله زهرا و نامزدش عمو سعید رفته بودیم بیرون یهو تو ماشین سفیدی اون دندون نازت و دیدم و کلی غش و ضعف کردم مبارکت باشه عزیز دلم ایشالله همه دندونات و مثل اولی به موقع و راحت و راحت تر در بیاری دوستت دارم فرشته ی ناز مامان   ...
11 بهمن 1390

خلاصه دو ماه خاطره...

سلام نفسک مامان مامان واقعا شرمنده هستم که نتونستم دو ماه برات از شیرین کاری هات و اتفاقاتی که افتاده بنویسم و برات به یادگار بذارم خوشگل پسرم تو این مدت خیلی سرم شلوغ بود رسیدگی به تو و کارهای خونه و بعدش گرفتاری و مریضی های پشت هم:  اول من دندون عقلم و جراحی کردم و برای یک هفته رفتیم پیش مامانی مریم و بعدش تا اومدیم خونه دو روز بعدش هم من آنفلونزا گرفتم و هم تو و دوباره رفتیم پیش مامانی مریم یک هفته موندیم و کلی زحمت دادیم بعد که اومدم تهران افتادم دنبال کارای تمدید گواهینامه و کلی دردسر اونو داشتم ... و بعداز اون متوجه شدم تو آشپزخونه سوسک ریز زیاد میبینم...هیچی دیگه مجبور شدم تموم کابینتارو ریختم بیرون و با وجود تو ور...
7 بهمن 1390