کوچولوی خواستنی من
برای فرشته کوچولوی نازمون مامان و بابا اینجا خاطرات قشنگ مینویسیم
59
تاريخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | نویسنده : مامان و بابا

دنیای عجیبی است

من هر روز زبانم بند میآید از اینکه بگویم تو چقدر زود بزرگتر می شوی 

و تو هر روز واژه های تازه تری میآموزی تا هر آنچه که قند در دلم آب میکند به زبان بیاوری

شیرین زبانٍ من !

دنیای وارونه ای ست

تو برای آموختن زندگی بزرگ و بزرگتر میشوی و من

و من برای ساختن لحظه های شاد تو به اندازه ی دنیای تو کوچک می شوم

مثل بازیچه هایت

مثل تخیلات شیرین و بی مثالت ...

 که غرقم میکند در لذت داشتن تو و باتو لحظات را سپری کردن...

که حتی گاهی بر گذر اینگونه پر سرعت زمان افسوس میخورم و حسی که مدام مرا هشدار می دهد : نکند امروز را از دست بدهم...

و دلم برای روزهایی که همه در کنار تو گذشت تنگ است و برای روزهای نیامده اش تنگ تر ...

 

 عزیزکم

تو را نه صدها بار نه هزاران بار نه میلیون ها بار 

تو را حتی اگر بی نهایت هم دوست بدارم کم است

که تو دنیای مرا به سمت شگفت انگیزترین دنیای موجود وشادی های ناب کودکانه ات سرازیر کردی

دنیای که هیچ گاه آن را با پیش از آن عوض نخواهم کرد

و به خاطر آن تا ابد از تو و مهرخالص و کودکانه ات ممنونم.

عاشق همیشگی تو :‌ مادرت

 


 




بازدید : 292 مرتبه | موضوع :
58
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان و بابا

سلام نازنين دردونه ى مامان

خيلى دلم براى اينکه واست خاطرات ناب طلاييتو بنويسم مثل قبل تنگ شده.

ديگه بايد دوباره دست به کار شم و لحظه هاى تک و تکرار نشدنيات رو برات ثبت کنم تا موندگار بشن

امروز  روز مادر بود , دومين سالى که تو رو دارم و تجربه ى شىرين مادر بودن رو...

ازخداى بزرگم بابت داشتن تو گلم بزرگترين معجزه ى زندگيم بعد از عشق پدرت که موندگارترين حس زندگيمه ممنونم

و از تو ممنونم که با وجود پر از مهر و شيرينت به زندگيم جلوه اى بينظير بخشيدى تا هر روز به عشق

تو و دوباره ديدن تو بيدار شم و تو بزرگترين بهانه اى باشى که من براى اون با تمام سختى هاى زندگى ميجنگم تا

تو در امنيت و آرامش  بزرگ و بزرگتر بشى وهرگز ذره اى نااميدى و تنهايى در دلت رخنه نکنه تا من به جوانه زدن و سبز شدنت ببالم .

امشب وقتى کنارت دراز کشيدم تا بخوابى وقتى دىدى چشمام و بستم فکر کردى خوابم ,با اون دستاى کوچيک پر از مهربونىت دو سه بار موهام و صورتمو ناز کردى وبعد بلند شدى يدونه صورتم و بوس کردى وگرفتى خوابيدى ...

اين بهترىن و زىباترين هدىه اي بود که امروز ازت گرفتمنفسم

دوستت دارم... بى پايان




بازدید : 314 مرتبه | موضوع :
57
تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

سلام بابایی ....

فدای اون 2 تا چشمای نازت میدونم خیلی وقته اینجا برای تو بابایی چیزی نمینویسم

ولی ایجوری نیست که بگم فراموشت کردم ... نه عزیزم بابایی سرش شلوغه .

تازشم بعضی وقتا دیر میام هیچ شاید تو 1 ماه 2 یا 3 شب هم نیستم که ببینمت .

تویه جوجویی هم که روز به روز لحظه به لحظه اندازه یک نفس خواستنی تر میشی .

اگه بدونی همین الان که قرار شب خونه نیام دلم واسه تو چقدر تنگه ( مامانی جایه خودش)

اگه بدونی چقدر تو دل بابایی جا باز کردی ، اگه بدونی داری با دل بابایی چیکار میکنی ...

اگه بدون چقدر پدر سوخته و خراب کار شدی ... دیشب داغون خسته اومدم خونه دیدم هرچی

دم دستت بوده ریختی تو آکواریم یعنی اگه مامانی هم جا میشود اونم مینداختی ...منتظر

گوشی مامانی ... اسبابازی ... بیسکویت رنگارنگ و و و و ...

منم که مجبور به تعوض آب آکواریوم شدم ... کسایی آکواریوم دارن میدونن چی میگم ...

فردا که بزرگ شدی یه بار بدم آب آکواریوم عوض کنی میفهمی چی میگم

ولی کلا فدای سرت . رفیقه خودمی عزیزی نفسی عمری عمر . ( مامانی تو هم )

ولی همیه این بی وفایا و دوری ها از طرف من واسه خونمومنه یه خونه گرم و آروم .

دوست دارم قلب و اینکه بازم بابت دوریم شرمنده ام .

 




بازدید : 385 مرتبه | موضوع :
56
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1391 | نویسنده : مامان و بابا

تولد

سلام ناز پسرم گل پسرم  عزیز بابا فدات بشم  جیگر بابا

عمر بابا نفس بابا تولدت مبارک جوجویه خوشمزه من .

بازم از تو گل پسرم شرمنده هستم که دیر به دیر میام

اینجا واسه تو نانازی مطلب مینویسم ....

باور کن سرم خیلی شولوغه تازه اگه هم کار نباشه زودی

میام خونه پیشه تو مامانی تا باهم باشیم ...

خلاصه ول کن این حرفهارو خودت چطوری .

امروز تو گل پسر قند عسل ناناز بابا 1 ساله شدی

بزرگ شدی با 5 تا دندون داری میری مرحله بعدی

البته یکی از دندونات هنوز دندون حساب نمیشه ولی

چون پارتیت پیشه من خیلی بسیاز زیاد فراوان کلفته قبوله

مبارک باشه عزیزم ایشاا... بتونم واسه تو بابایه خوب باشم که 

بتونی روش همه جوره حساب کنی ...

خیلی هول بزرگ شدن تورو میزنم تا خیلی زود زود با هم دیگه

رفیق بشیمو کلی با هم دیگه وقت بگذرونیم کنار مامانی خوشحال

باشیم . اصلا نیدونم چی دارم میگم فقط میدونم خیلی خوشحال

که تورو دارم و واسه همینم روزی هزاران بار خدارو شکر میکنم

که تورو صحیح و سالم به من داده ... یه پسر ناز و دوست داشتنی

بازم میگم تولدت مبارک بابایی من ( رفیق خودم)

 




 




بازدید : 494 مرتبه | موضوع :
55
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان و بابا

سلام ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام عزیز دل مامان


خوشگلکم از اینکه تو این مدت نسبتا طولانی نتونستم مطلبی برات بنویسم معذرت میخوام واقعا سرم گرم بود و بیشتر هم گرم تو نفسم بود که روز به روز داری بزرگ تر و شیرین تر میشی و کارای بیشتر و بامزه تری یاد میگیری  و منم روز به روز بیشتر عاشقت میشم 

جیگر مامان تو این مدت چندتا کار خیلی شیرین و بامزه یاد گرفتی که تا اونجا که حافظم یاری کنه واست مینویسم

مثلا:

دس دسی یاد گرفتی : وقتی میگیم دس دسی دست میزنی و بعضی وقتا خودتم باهاش میگی دس دس

کلاغ پر یاد گرفتی:انگشت اشارتو میذاری زمین و بعد دستت و میگیری بالا و به پرپر هم میگی بَ بَ

سر سر رو هم یاد گرفتی و سرت و به این ور اونور تکون میدی

شیرین عسلم همیشه وقتی عطسه میکنی بعدش میخندی و تازگیا یاد گرفتی خودت الکی میگی هپچی...بعدشم میخندی.......

 

وقتی میخوای به یه وسیله ای دست بزنی که قبلا بهت گفتیم جیزه میری طرفش و میگی گیززززه ه ه  بعدشم برش میداری !!!

وقتی هم میخوای به وسیله ای که مال دیگرونه دست بزنی اول دستت و میذاری روش بعد یه نگاه دلبرانه به صاحبش میکنی با یه لبخند ملیح تا قند تو دلش آب شه بعد اگه دیدی چیزی بهت نگفت بهش دست میزنی !(مثلا اجازه میگیری)قربونه این ادبت برمماچ  

دردونه ی من امسال عید با ماشین رفتیم مشهد زیارت امام رضا 

من خیلی نگران بودم که توی راه اذیت بشی و اگر هوا سرد باشه خدای نکرده مریض بشی

اما شکر خدا هوا خیلی خیلی خوب بود و از طرفی تو فرشته ی من خیلی آقا بودی و اصلا تو مسافرت اذیت نشدیم.درسته مامان مریم و عمه تتی کمکم بودن اما با این همه این اخلاق تو بود که مسافرت و عالی کرد و من ازت واقعا ممنونم 

 

بهترینم روزای در کنار تو بودن به سرعت دارن میگذرن و تو به سرعت داری بزرگ و بزرگ تر میشی و من عاشق تمام دقایق با تو بودنم .

اصلا نمیدونم وقتی نبودی زندگی چطوری بود...حتما خیلی لوس و بی مزه بود ...نیشخند

چون حالا حتی وقتی که میخوابی دلم واست یه ذرره میشه چه برسه به اینکه ازت دور باشم که اصلا طاقتش و ندارم...

دوستت دارم فرشته ی ناز و مهربون خودم

 

 

 




بازدید : 334 مرتبه | موضوع :
53
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا

اینم یه سری عکس از پسملی خواستنی که اماده کردم... که هر کدومش یه حرفی داره ...

اینجا که میبینید کیان رو با پست به نزد مادربزرگش فرستادیم تا از دلتنگی در بیاد...

مامان بزرگ که در جعبه رو باز کرد دید ایوای من این دیگه چیه ( اشی مشیه ) این که کیان ...

کیان هم با باز شدن در خوشحال شد که از دست تاریکی رهائی یافته و به مامان بزرگش نگاه کرد

مامان بزرگم توی جعبه رو که دید ... دید از ضریه گیرو مقوا و یونولیت خبری نیست ( که البته لازم

به ذکر است که بگویم ما گذاشته بودیم کیان از گشنگی و ناچاری همش رو خورده بوووووووووود .)

 

و کیان خطاب به مادر بزرگ گفت :

چیه خب گشنم بوووووووووود ... تاریک بوووود ... جیش کردم..... پی پی کردم ....

گرمم بوووووود ... بیا مامانی خودت این تو ببینم می تونی تحمل کنیییییییییییی....

خدایا آخه این چه رسمیه .... با این نوناشون

خوب حالا چرا عصبانی میشی ... من که حرفی نزدم ... تازه اگه هم زدم از رو بچگیمه شما

به مامانی بودنت ببخش ... ترسیدم بابا

بعد از گذشت چند رووووووز کیان دلش برای پدر خوبش خیلی تنگ شد و بسیار زیاد فراوان

بی قراریه پدر نازنین خود را می کرد و مادر او را دل داری میداد و آرام میکرد ولی این برای

کیان کافی نبود و فقط پدر مهربان و زیبای خود را می خواست ....

پس از تنش های فراوان از طرف کیان و ارام کردن مادر و مادر بزرگ و همسایه ها ... ولی کافی نبود

و کیان بغزش ترکید و زمین و آسمان را به همدیگر زیگزال زد و گفت و پدر خوب خودم را میخواهم

من پدر زیبایه خودم را میخواهم ... من پدر مهربان خود را می خواهم ... من پدر قدرتمند و نیرومند خود را

 میخواهم ... من بابام رو میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

که دوباره پسرم کیان را سرش گول مالیدند و با آن بازی های متعددی انجام دادن و پدر را از افکارش

خارج کردند و او خندید . البته همان خنده برای من کافی بود ....

از زبان کیان :

من فکر میکنم اینها دوباره مرا سره کار گذاشته اند ... البته اگر حقوق و مزایایش خوب باشد

هیچ اشکالی ندارد ... ولی خب من با دلم چه کنم ... با دل پاره پاره ام چه کنم که برای پدرم

یک ذره شده است ... باید به فکر چاره ای باشم ....

هر چه فکر می کنم چیزی و راهی به فکرم نمی آید... یادش بخیر پدرم میگفت پسرم از اعماق وجودت

فکر کن ولی من هر چه فشار به اعماق می آورم احساس گرمای خاصی به من دست می دهد

پس منظور پدرم از این حرف چه بووووووووود .... وای مردم از فکر داغ

ایواییییییییییی خداااااااااااااا کلافه شدم چرا پس چیزی به یادم نمی آید ...

این درد از این ور و از اعماق فکر کردن و گرمای او هم از یک طرف ...

بهتر است بروم و اول او را چاره کنم و بعد دوباره به فکر بپردازم ... البته این بار دیگر از اعماق

فکر نکی کنم همین یک بار کافیست... سوووووختیم ... من میرم یه دوش بگیرم .

باید یه کاری بکنم ...

آره ه ه ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خودشه ....

باید به بابایم یه زنگ بزرنم به بابایی بیاااااااااااااااااااا دلم واسط تنگههههههههههههههههههه

آره همین کاره درسته ....

و بعد از اینکه زنگ زد به من ... من خودم را به مدت زمان خیلی اندکی به کیان رساندم و این بود

داستان ای عکس هایی که برای شما گذاشتیم

آنچه که شما خواسته اید

بدروووووود

 




بازدید : 1085 مرتبه | موضوع :
52
تاريخ : يکشنبه 16 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا

سلام ... بنده دیروز همچین با عجله برای نوشتن این مطلب که گل پسرم دندون در اورده امده بودم اینجا که پاک فراموش کردم که اول در مورده این بنویسم که کیان بابایی من اول گفت بابا بعد دندون دراورد . البته لازم به ذکر است که خدمت تمامی بینندگان و خوانندگان این سایت عرض کنم که کیان من اول به صورت اکو به طور مثال {بابابابابابابابابابابابابا یییی قییی ) ایجوری گفت واسه همین من جدی نگرفتم ... بعد به کیان بر خورد و به صورت خیلی رسا و بلند گفت بابا

تازه اونجا بود که من فهمیدم کیان میگه بابا ... چون ١ دونه گفت و به صورت فنی

baba

 این عکس رو هم که براتون گذاشتم همون وقت که گفت بابا ...

و آرزو میکنم بچه ی شما هم هر چه زود تر مامان و یا بابا رو بگه گه شما هم کییییف کنید و حال الانه من رو درک کنید . به به چه حالی میده وقتی میگه بابا .  آدم میگه هر هرچی دارم بدم این همینجوری بگه بابا ولی نمیشه که بچه دهنش کف میکنه ...

کیان جوووووووووووووووووووونم دوست دارم ... فعلا خدافظی

 




بازدید : 788 مرتبه | موضوع :
51
تاريخ : يکشنبه 16 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا

dadnoon

سلام پسلم... خوبی پسلم...

تبریک میگم خیلی زیاد فراوان بسیار زیاد چوخ چوخ 

Too much
كثير جدًا - 
Твърде много
Massa
太多了
Hrozně moc
For meget
Liiga palju
Te erg
Liian paljon
Trop
Zu viel
Υπερβολικά πολύ
Twòp
יותר מדי
बहुत ज़्यादा
túl sok
Terlalu banyak
Troppo
非常に
너무 많이
pārāk daudz
per daug
for mye
Zbyt dużo
Muito
prea mult
Очень сильно
príliš veľa
preveč
Demasiado
För mycket
มากเกินไป
Çok
Забагато
Quá nhiều
وااای خسته شدم انقدر گفتم خیلی ...
بگذریم ... جوجوی بابا نمیدونی چقدر خوشحال شدم که فهمیدم دندونت درومده ...
به قوله مامانی مروارید ....
ایشاا... به سلامتی همیجوری به ترتیب دونه دونه این مروارید ها از جای خودشون
بیرون بیان و تو روز به روز بزرگتر بشی ...
از این که میبینی کم کم میام اینجا و به تو سر میزنم به خاطر اینه که بابایی سرش
خیلی شلوغه ... هر جوریم برنامه ریزی میکنم که بیام اینجا و برات چیزی بنویسم
نمیشه و فراموش میکنم ... ولی در عوض وقتی میام خونه کلی باهات حرف میزنم
همین مطلبی که امروز دارم برای تو مینویسم از ساعت ١٠ صبح شروع کردم و الان
که به این قسمت از کارام رسیده ساعت ٢:٥٨ بعد از ظهر است ....
یعنی واسه یه مطلب به این کوچولویی نزدیک به ٥ ساعت زمان نیاز داشتم .
ولی بگذریم مهم اینه که اول مامانیو و بعد تورو خیلی دوست دارم و این دوست داشتن
نیاز به زمان نداره که بخوام کم بیارم و یا وقت نکنم .
بازم تبریک میگم و از همین امروز باهات مسابقه گاز گرفتنو شروع می کنم
من تورو و تو منو تا حد گریه باید گاااااااااز بگیریم ...
دوستون دارم دارم دارم دارم {٣ تا مامانی ١ دونه تو }
 
 



بازدید : 914 مرتبه | موضوع :
50
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا

 

سلام جوجوی دوست داشتنی من

مامانی امروز اومدم یه خبر خوب بدم

اونم اینه که درست هفتم بهمن یعنی پایان هفت ماهگیت

اولین مرواریدت نیش زد

هوووووووراااا بزنین اون دست قشنگرو بابا پسملمون از فردا دیگه میتونه همه ی غذا ها رو بجوه !!!تعجب

حالا مونده یه دندونک خوشمزه که باید واسه پسر گلم درست کنیم...

جمعه وقتی با خاله زهرا و نامزدش عمو سعید رفته بودیم بیرون یهو تو ماشین سفیدی اون دندون نازت و دیدم و کلی غش و ضعف کردم

مبارکت باشه عزیز دلم ایشالله همه دندونات و مثل اولی به موقع و راحت و راحت تر در بیاری

دوستت دارم فرشته ی ناز مامان

 




بازدید : 477 مرتبه | موضوع :
49
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا

سلام نفسک مامان

مامان واقعا شرمنده هستم که نتونستم دو ماه برات از شیرین کاری هات و اتفاقاتی که افتاده بنویسم و برات به یادگار بذارم

خوشگل پسرم تو این مدت خیلی سرم شلوغ بود رسیدگی به تو و کارهای خونه و بعدش گرفتاری و مریضی های پشت هم:

 اول من دندون عقلم و جراحی کردم و برای یک هفته رفتیم پیش مامانی مریم و بعدش تا اومدیم خونه دو روز بعدش هم من آنفلونزا گرفتم و هم تو و دوباره رفتیم پیش مامانی مریم یک هفته موندیم و کلی زحمت دادیم

بعد که اومدم تهران افتادم دنبال کارای تمدید گواهینامه و کلی دردسر اونو داشتم ...

و بعداز اون متوجه شدم تو آشپزخونه سوسک ریز زیاد میبینم...هیچی دیگه مجبور شدم تموم کابینتارو ریختم بیرون و با وجود تو وروجک شیطونم 4 روز طول کشید تا جابه جاشون بکنم و اثری هم از سوسک ندیدم اما عوضش واسه خونه تکونی عید راحت شدم !!!

خلاصه اینا رو گفتم که بدونی خیلی دلم میخواست بیام و برات بنویسم اما چه کنم که حسابی گیر افتاده بودم...

حالا بریم سراغ تعریف کردنیا

از دایی علی مهربونت برات بگم که کلی قدرشو بدونی.داروهات و میاورد بهت میداد . میخوابوندت . باهات بازی میکرد . وقتی شیر خشک و پوشکت تموم میشد زودی میرفت میخرید...چی بگم که کلی دوستت اره و واست از جون و دلش کاری انجام میده

عزیزم امروز هفت ماهگی تو به پایان رسوندی و کلی شیرین ترو باحال تر شدی با کارای خارق العاده ایی که یاد گرفتی

وقتی پیش مامانی مریم بودیم اونجا یاد گرفتی برگردی رو شکمت و دیگه حسابی واسه خودت غلت میخوری

چند وقت پیشم دختر عموی من نگین و دیدی و جلوت چندتا جیغ کشید اولش ترسیدی گریه کردی و اما از فرداش خودتم یاد گرفتی و جیغ جیغو شدی

تازگیا هم با یکم کمک و چند تا بالش و محافظ میتونی بشینی و بازی کنی

تبریک مییییییییگم عزیزم تو خیلی باهوشی عسل من و کلی به کتاب و مجله و روزنامه ها علاقه داری

وقتی واسه معاینه چشم رفته بودیم مطب اقای دکتر و منتظر بودیم نوبتمون بشه یه خانومی کنار من نشسته بود و مجله میخوند و جنابعالی هم فوری مجلش تو یه چشم بهم زدن گرفتی تو دستت مچاله کردی... وای وای

حالا هم بعضی وقتا واسه اینکه به کارام برسم و تو جوجویی من آروم بمونی کتاب میدم دستت و میرم دنبال کارام البته اکثرا به جای مطالعه مشغول جویدن گوشه هاشونی...

و دیگه اینکه...

آهان از ماه پیش غذای کمکی و شروع کردی ولی...متاسفانه اصلا علاقه ای به فرنی و سرلاک و سوپای مخصوص خودت نداری اما در عوض تا غذای تو ی سفره رو میبینی اونقدر ذوق میکنی و جیغ میزنی و وقتی هم که یکمی بهت می چشونیم کلی به اشتها میای و بازم میخوای!!!

بعضی وقتا هم که امکان چشوندن غذا نیست همچین به ما نگاه میکنی که چی میخوریم که غذا تو گلومون گیر میکنه و پایین نمیره...

خبر بعدی اینکه واسه آقا پسر گلمون رورروئک خریدیم و آقاپسملیمون ولی هنوز پاهاش به زمین نمیرسه!!!واسه همین مامان زیر پاهاش بالشتک میذارم و شما دردونه مشغوله بازی میشی ...البته فقط یک ربع الی بیست دقیقه...خیلی لطف کنی نیم ساعت...!!!

راستی تا یادم نرفته بگم که تو مهربون مامان خیلی خیلی از ظرف شستنه مامان ناراحت میشی و همیشه تا میخوام ظرف بشورم و دستام که کفی میشه و اولین ظرف میشورم کلی جیغ و داد راه میندازی که اونا رو ول کن بیا پیش من. میدونم عزیزم تو حتما نگرانی که دستای مامان اذیت نشه

واسه همه مهربونیات دوستت دارم پسر خوش رو و خوش اخلاق من




بازدید : 518 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد